چه اسپندها که دود نکردیم برای تو اِی روزِ اُردیبهشتی!
به قول برادرِ ارزشی «احسان خواجه امیری» که میخونه:
برام هیچ حسای، شبیه تو نیست؛ کنار تو در درگیر آرامشم
همین از تمامِ جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسای شبیه تو نیست، تو پایان هر جستجویِ منای
تماشای تو، عین آرامشاِ؛ تو زیباترین آرزویِ منای...
و چه نیکو امیری!
بعید بود بگذارد برود. کسی که سیسالِ تمام سر سفرهی آنها نشسته بود، جواب داد: در تمام خوشیها و روزهایِ آسایش همراهتان بودم؛ حالا درست در روز کارزار، جانم را بردارم و بروم؟
وقتی به میدان رفت، ماهرانه رجز میخواند: امیری حسین و نعم الامیر، سرور فواد البشیر النذیر. اسلم بن عمرو، غلام سیاه پوست امام بود. همان کسی که در آغوش امام جان داد و امام صورت زخمیاش را شبیه به علی اکبر (ع)، بوسید. وقتی ده روز بعد از حادثهی کربلا، جنازهاش را دورتر از میدان نبرد پیدا کردند،تنِ بد بوی او بوی عطر گرفته بود و صورتاش نورانی و سفید شده بود؛ درست مانند وعدههایی که امام به او داده بود.
صدایِ پارهگی در ارکان
موجي ...
قیافهی مرد شکسته بود.
دندان شیریِ دختر شکسته بود. قاب عکسِ عروسی شکسته بود.
آخر يكروز هواپیما، حریمِ هوایی را شکسته بود.
دستِ دو
برای خودش شغل شریفی دست و پا کرده بود این آخر عمری. قلب را کَند و گذاشت روی پیشخوان، کلیه ها را توی بوفه چید. روده را منظم توی قفسه ها جاگیر کرد. روی کبد هم یک رُبان چسباند و گذاشت برای دکور. با خط درشت روی شیشه ی مغازه نوشته بود: به سمساری مرحوم آقاجانی خوش آمدید.
خوانش
جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن میرفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم ميتازيم و از مظلوم حمايت ميكنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».
پایان بندی
نور، صدا و حرکت واضحتری میخواهم. من قرار است آخر این فیلم کشته شوم.
تاکسی درایوِر
چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواستگار رفته دم خونهشون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینهی خواستگار. همه میگفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چهکارهی این دختری مگه؟ میگفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.
پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان میرفت.
گوشت آهو