تبليغاتX
مشق شب
دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385



دانه ها سرخ انار را توی دهانم گذاشته ام حالا دارم بالا می آورم از زهرماری اش ... پشت پنجره می ایستم و و باران که می آید هوس بوی نم و خاک میکنم ، میگشایمش و هرم و گرمای تموز میزند توی صورتم ... زرد قناری مان از آن طرف عربده میشکد ...اینور قلمم می افتد زمین می شکند و تمام دفترم پاره پاره می شود ... از خنده بهوش می آیم و چشمهایم را که باز میکنم اسباب باز ی های برادرم در مقابل دیدگان زاد و ولد میکنند ... میروم ریحان بچینم،ریحان های توی حیاط میوه ی کاکتوس داده اند و گربه ی ملوس همسایه پاچه ی حبیبان خدا را می گیرد ... امن و امان است اینجا ...تمام چراغهای سبز شهر روشن است پدرم در روانی مسیر ها صبح به خانه می رسد ... مادرم افطار میکند ...... خواهرم توی اتاق ، خواب اصحاب کهف را تعبیر میکند ... اینجا ساعت چند دقیقه به آخر ، عقب مانده است



فاطمه | + | | Add to google
کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
چهارشنبه سی ام فروردین 1385

هی چشم میگردان ازین ور به آن ور .... پس کجایی ؟ ... چرا هی گم میشوی ... لطفا بیا بیرون ... یک مرضی ای که دارم ؛ تا زل نزنی تو چشمهایم من هم نمیتوانم حرفهایم رابزنم ... مگر نمیخواستی حرف بزنیم ؟ ... خودت میگویی دموکراسی یعنی حرف زدن یعنی بطرز مساوی حرف زدن همه ی آدمها ،خب بیا یک کلمه من میگویم یک کلمه تو ......آخر پشت دیوار رفته ای چکار ؟ حالا چرا چمباته زدی ... مگر چه گفتم ؟! هان چه گفتم که اینشکلی میکنی ...وقتی آن لب پایین ات را که می لرزد میبنیم انگار زلزله میریزند توی جان من..... آخر پدر آمرزیده من چکار باید میکردم که نکردم ، میشود از پشت آن کتابهای لعنتی بیایی بیرون؟ ... دارم حرف میزنم ها ...
خب ببخش ،ببخش این روزها دارم هی حالت را بهم میزنم برایت آبروی داشته نمیگذارم پیش این در و همسایه و آن پنجره و پدر و مادرت و برادرت ... این روزها آدم که میبینم انگار جن دیده ام انگار همه شان همین الان میخواهند وارد این تن لا مصب شوند و تویش لانه کنند و بگندش بکشند ؛ خودم هم مانده ام تو که آنجا مشیینی و هی محلم نمیگذاری چرا انگار جانم ازین کالبد 70 در 170 انگار دارد بزور خودش را بیرون میزند ... همه غیر تو وقتی نزدیک میشوند انگار دارند جزء من میشوند خب این تن فقط اندازه ی یک نفر جا دارد ... خب خوشدان نزدیک نیایند ...
اصلا بگذار همه اش را بگویم، از اول ! میدانی چند وقت است این چمن های توی حیاط را که میبینم هوس چریدن می افتد توی کله ام ... بابا خب نمیتوانم تا حالا افتاده توی کله ات ؟ عباس آقا هم خودش را نمیتواند جای من بگذارد آنقدر صدایش را بلند میکند که همه بیایند و تماشایم کنند ..میشود خودت را جای من بگذاری ؟ .... آنروز هم که تابلوی نقاشی ِ برادرت را دیدم نمیدانم چه شد باور کن نمیدانم تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن .... یکهو دیدم توی تابلو ایستاده ام ، تازه پاچه های شلوارم را بالا زده بودم و میخواستم مثل پسرک پایم را توی آب نهر بکنم که برادرت آمد و بزور میکشیدم بیرون که خودم را گیر دادم به قلاب پسرک هرچه او میکشید دست من هم بشیتر پاره می شد و خون تمام نهر را پر کرده بود و میچکید روی کف اتاق که آخرش قلاب وزن من را تحمل نکرد و پاره شد و من پرت شدم بیرون و پسرک توی تابلو به گریه افتاد خب من هم نتوانستم تحمل کنم دارد گریه میکند و زدم توی گوش برادرت .... خودت را جای من بگذار تو ی میتوانی بایستی و ببینی دارد گریه میکند ؟ ... دیوارها را که نگو دیگر دارند دیوانه ام میکنند خب چکار کنم ...
دستش را میگذارد روی انسرینگ تلفن و پلی میکند : " سلام مهندس ... مهندس واقعا انتظار نداشتم مسخره مون کردی ... آقا مگه من نگفتم این پروژه دولتیه ...بعد دو ماه معطلی این نقشه است تحویل دادی؟ ... واقعا که متاسفم... آبرومو بردی جلوی همه ... از شهردار گرفته تا فرماندار ... در اسرع وقت با من تماس بگیر "
باز که چشمهایت اینجوری شده ... خب چکار کنم ... تو بگو تو که شاهد بودی دو ماه تمام وقت گذاشتم شب تا صبح نخوابیدم که بهترین نقشه تمام عمرم را تحویلشان بدهم تو دلت نمیخواهد یکجایی باشی که دیوار ندشاته باشد ؟ .. که توی قفست نکرده باشند ؟ که نفست را توی شیشه نکرده باشند ؟ که همه ی جنگلهای دنیا را ببینی ؟ همه ی دریاها و آسمانها را ؟ ...
خب این رویا است میدانم ولی میشود عملی اش کرد ... نمیدانم چرا اینها نمیخواهند بفهمند این چیزها را ....
حالا چرا هی گریه می کنی باور کن دارم میمیرم ... چطور دلت می آید توی چشم هایم زل بزنی و گریه کنی ... اصلا تو چیزی نمی گویی ؟


کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی کنم دو سه پاییز دربدر بشوم
خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم



فاطمه | + | | Add to google
کتیبه...
چهارشنبه سی ام فروردین 1385

* به انگشتم نخ بسته ام
تا هر صبح
یادم بیاید
فراموشت کرده ام !



*تسبیح دانه گلی که هیچ
به این سنگها رحم کن
زیر بارش یکریز اشکهات
آبشان نکنی ....




فاطمه | + | | Add to google
من . تو و دیگر هیچ ....
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
 </P>
<P> </P><FONT face=Tahoma size=2>
<P>با هراس آن مادر</P>
<P>که طفلش را به چنگ می چسبد </P>
<P>از دهانه ی چاه </P>
<P>  دستم را</P>
<P>                   به گاه و بی گاه</P>
<P>    میگیرد از هر پرتگاه </P>
<P>فاطمه</P>
<P>فقط مادر رسول خدا نیست.</P>
<P> </P></FONT>


شاعر ؟

فاطمه | + | | Add to google
فلک !
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385

آفتاب که زد صبحانه ی این پسره را آماده کردم و راه افتادم با این درد پای لامصب و این دیسک کمر که تا نکشدم دست از سرم بر نمیدارد؛ نسرین زنگ زده بود و التماسم کرد که ننه جان بیا علی را نگه دار که میخواهم اصغر راببرم بیمارستان و از آنور بروم دادگاه دنبال دیه میه اش ... از قدیم گفتند هر چی سنگ مال پای لنگه به والله راست گفته اند هرچی بدبخت تر باشی نکبتی هم مثلهو سگ بو میکشد و خودش را میرساند به تو...دیگر کمر نمانده برایم ،دو ساعت تمام توی این مینی بوس ها دیگر چیزی نمی ماند ازت ،دلم به حال نسرین فلک زده میسوزد با آن شوهر چلاقش حالا هی ازین بیمارستان به آن بیمارستان ، ازین دادگاه به آن دادگاه .خودم جوانی ام را توی خانه ی این و آن حرام کرده ام که این دختره دیگر بختش مثل من نحس نباشد ... اما همان روی پیشانی مینوسند طالعت را ...
دو ماه پیش خدا نشناسی که ایشالله آب خوش از گلوش پایین نره ازینهایی که بابا ننه شان نمیدانند پولشان را کجا دور بریزند ماشین میخرند و میندازند زیر پای یک الف بچه که بیاید و زن و بچه ی مردم را یتیم کند زده به این اصغر فلک زده ...
تا غروب آفتاب پیدایشان نشد این دو تا دیگر دلم به شور افتاده این بچه هم که همه اش گریه میکند گرسنه اش است شکمش ورم کرده از بس چای شیرین و قنداب بهش داده ام... ساعت 9 شب بود که نسرین آمد خانه و گفت اصغر را بیمارستان نگه داشته اند گفته اند میله پیله هایی که توی پایش کرده اند عفونت کرده و باید دوباره عمل شود ... دخترک بیچاره نای حرف زدن نداشت پوست و استخوان شده بود این بچه هم تا بوی مادرش را شنیده چسبیده به سینه اش و هر چی بیشتر میمکد کمتر شیر می آید و هی بغض میکند و یکدفعه زد زیر گریه .... نسرین هم بچه را چسبانده به خودش و هق هق .... صدای گریه این دو تا را که میشنوم انگار قلبم را دارند آتش میزنند ...میگم مادر نا شکری نکن هر چی خدا بخواد همون میشه... ای خدا ... خودت بهمون رحم کن ...ای تف بر این روزگار ،ای تف بر این دهر ...علی همانجا توی بغل مادرش خوابش برده ... میگم نسرین دادگاه هم رفتید ؟... دیه اش چی شد ؟ چقدر بریدن ؟ ...اگه یه یک ملیون هم میدادن حداقلش این بودکه از زیر قرض خرج بیمارستان در میومدن .... نسرین سرش و آورد بالا ... چشاش دو تا کاسه ی خون ،زد زیر خنده : گفتن اصغر مقصره !... چون چراغ زرد بوده ...ننه به خدا بستمونه .... به خدا بستمونه .... دیگه نمیتونم ......

فاطمه | + | | Add to google
هوالمقصود ..
یکشنبه بیستم فروردین 1385


جمعه 7 مردادماه ساعت 7 صبح ، کنار بقیع ایستاده ام ، کلوخهای بلور *مذکِر میشود:


گوش بسپار : " کلمینی یا فاطمه " می شنوی ؟ هر گوش سنگینی قدرت درک این ندا را ندارد ، این نوای مولای مردان است ...

تو را هم توان هم کلامی با فاطمه هست . دست التجاء تو به خاک پای کنیز فاطمه (س) بر فراز بالاترین مقام "عند ملیک مقتدر " نمیرسد ، کلام فاطمه (س) از پس قرن ها ، آتشت میکشد. چگونه تاب انوار وجود مقدسش را داری؟ رها کن مدعی را .
با مدینه چی ؟ با مدینه هم کلام میشوی ؟ میتوانی از مدینه بپرسی کجای این زمین ، به بهشت فخر میفروشد ؟
میتوانی از مدینه باز بپرسی که قدمگاه اعظم ملائکه الله در وجودش کجاست؟ میتوانی بپرسی طواف عشق در کجای این تربت پاک برقرار است ؟ نه ، مدینه شهر آسمانی است و جز راز داران کسی راه به باطن ملکوتی اش نمیبرد .
این جا با که باید سخن گفت؟ با مسجد نبوی ، با منبر و محراب ، با بیت الزهرا (س) ، با کوچه ی بنی هاشم که اینک خود را در باطن شهر پنهان کرده ، یا اینجا روی سخن با دیگری است ؟
خوب فهمیدی ، این جا روی سخن با یک تربت غریب است . با سنگ هایی پراکنده ، با مظلوم که نه ، بلکه با " اصل مظلومیت " است ، آری روی سخن این جا با "بقیع" است . آیا تو را توان هم کلامی با بقیع هست؟ بقیع مطهر ، بقیع مکرم ! نه ، " بقیع مظلوم ! " آیا توانت هست که بشنوی ؟

چگونه تحمل میکنی اگر بقیع زبان باز کند؟ " بقیع که سال هاست زبان گشوده ، این جان آشفته ی ماست که نمیشنود . "
اما بقیع بیا و خاموش باش ! چرا فریاد میزنی ؟ این جا کنار روضه ی رسول الله (ص) است . در این تربت شریف پیامبر رحمت آرمیده است .
این خانه علی(ع) و فاطمه(س) است. فریادهای تو قلب رسول را می آزارد . این فریادها شهر رابه لرزه افکنده است. نمیبینی هر که نزدیک بین الحرمین میرسد به لرزه می افتد؟هر قلب سنگی فریاد تورا میشنود پاره پاره میشود . هر مظلومی که ناله های تو را گوش میکند ، گوش تا گوش آماده ی فدا شدن میگردد.
روضه ی رسول رحمت (ص) با همه ی استحکام و عظمت و فضل و رحمت ، با فریادهای تو به لرزه افتاده ، کافی است ! آرام بگیر !
چه میخواهی بگویی ؟ اینکه شقی ترین اشقیا را در کنار خود تحمل میکنی ، اینکه سینه ات میسوزد ، اینکه جانت از بدن میرود ؟
خاموش باش بقیع ! اینگونه که فریاد می زنی و دریای غیرت عالم را به تلاطم افکنده ای نزدیک است که میخ های زمین کنده شود ، نمی ترسی با این ندبه ها طاق عرش فرو ریزد؟ نمی ترسی پر و بال این ملائک که اینگونه به ادب پاسبان ایستاده اند ، بسوزد ؟ نمیترسی اسرافیل در صور خود بدمد و کوس رحیل عالمیان را بنوازد ؟
خاموش باش بقیع ! اینگونه که فریاد میزنی در لوای سبز پوش آل رسول (عج) طوفان می افکنی . نمی گویی قلب رئوفش آزرده میشود ؟ نمی گویی حضرت مولی خون می گرید؟ نمیگویی این صحنه هایی که به نمایش گذاشته ای جان شریفش را از بدن جدا کند؟ آنگاه عالم و عالمیان چه کنند؟ مستضعفان جهان به که امید داشته باشند ؟ هدف خلقت چه شود ؟ وعده های قرآن به کجا رسد؟ که : " وعد الله الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض " تمامی ندارد این ناله هایت .

جان حضرت مولی را به آتش کشیده ای . چه سخت دلی بقیع ! خاموش باش ،خاموش. تحمل کن ،تحمل !

تو اگر نبودی معنای مظلومیت روشن نمیشد. نیاز به این فریادهای بنیان بر افکن نیست که عالم را بر هم زنی و مظلومیت و غربت و رشادت و شهادت را همه با هم فریاد کنی . همین که در کنار آرام گاه بزرگترین نبی فرستاده آسمان بنشینی و لب از لب هم باز نکنی ، آسمان خون میگرید. آن ها که راهی به سماوات مدینه دارند ، میبینند که اینجا آسمان همیشه سرخ است و زمین بدون درنگ میلرزد و این تربت پاک همیشه لهیب میکشد ..
بقیع! تو اثبات " شیعه"ای کدام استدلال بالاتر ازین طوفان که در جان عالم افتاده است؟ کدام دلیل محکم ، با دوام تر از لرزش این زمین ؟ کدام محاجه بالاتر ازین آتشی که هرجانی این جا رسد ، او را فرا میگیرد ؟

بقیع ! تو فلسفه ی شیعه ای و من تا امروز که ندیده بودمت ، فلسفه ی شیعه بودنم را نمیدانستم و تو با فریادهایت درس تشیع به من آموختی و من امروز تازه دین دار شدم .

بقیع ! بس است ، قلبم دیگر تحمل ندارد ، زانوانم طاقتی برایش نمانده ، در حال فورانم ، کلامی مگو وگرنه جان میگذارم و خود می روم....


کلوخ های بلور: سید مجید حسینی (!)

پس نگاشت :

اینها را هم ببینید...لینک نمیشه الان ... از دست ندید

http://www.geocities.com/farhangdoost_h/Madine-84/16.JPG
http://www.geocities.com/farhangdoost_h/Madine-84/13.JPG
http://www.geocities.com/farhangdoost_h/Madine-84/15.JPG
فاطمه | + | | Add to google
دعای محبوب
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385


صحراست

تشنه ایم، تشنه

ولی هیچ آب نیست

دیگر دعای هیچ کسی مستجاب نیست!

امشب بگو خدا ، سر سجّاده ی نماز

این مسخ ِ مات ِ بی دل و بی پا و دست را

این بنده ی گسیخته افسار ِ مست را

من را، دعا کند

شاید دعای پاک خدا مستجاب شد

او را چه دیده ای ؟

شاید تمام ریگ های همین دشت ، آب شد

فاطمه | + | | Add to google
خالق ...
جمعه یازدهم فروردین 1385

 

* دستهایت را باز میکنی و هی مشت میکنی ... خمیر ِ توی دستت از درز لای انگشتانت بیرون میزند... حالا کف دستت فرمش میدهی که گرد شود ... با انگشت کوچکت دوبار فرو میکنی توی کله ای که درست شده مثلا چشم ... و با انگشت سبابه ات یک فرو رفتگی بزرگتر که یعنی دهان ... خوشگل شده ...با نمک .. دو تا گوش هم درست میکنی .. مخروط بلدی که .. دو تا مخروط درست میکنی ... دو تا درازش را ...

میان دو دستت نشسته ....نگاهش میکنی تو ساختی اش ... زل میزنی توی چشمهایش ... کف دستهایت را میچسبانی بهم .... دیگر نیست! .....بهمین راحتی .... 

مثل خیلی از روزها که میسازی برای خودت ...

 

* بهر مهمانی دیشب

دیروز

آخرین مرغ قفس را کشتم

صبح در جایگه ِ خاک ذغال

تخم مرغی

به شب مطبخ من میخندید

                                                                                  محمد علی بهمنی

 

فاطمه | + | | Add to google
نذر شهید کربلا
سه شنبه هشتم فروردین 1385
 

رشت تا شما

فقط هزار و شصت و پنج کیلومتر است

اگر روزی سه قدم بر میداشتم

روزها پیش.پیش شما بودم

اما همیشه فاصله ...

و پایی که نرسیدن است

اتوبوسی مرا جا نگذاشته بود

خودم نیامدم

                                   نه اینکه پایی نداشته باشم

                                                      نه !

دلم از مردمی که دورت نشسته اند خون است

قبول کن سخت است

چشم در چشم کسانی باشم

که چشمانم را در آوردند

تا صبحانه ی روزهای مستی شان باشد

اما نمیتوانم نیامدن را عمری با خودم بچرخانم و هیچ وقت ...

شما را از سر راه نیاورده ام که ...

می آیم و روی پیشانی بندم می نویسم

                                                  مردی که هفتاد و دو پشت زخم خورده ی اینجاست .

 

پس نگاشت :

برای محمد (ص ):

میم - آغاز گر نام توست - بیش از تمام حروف - دوستش می دارم - در تشدید نامت - میم - این مشت - این ستون را - می پرستم - مشتی بر دهان مشرک وحشی - ستونی - تکیه گاه ابرها  - و انسانها .

* اینجا رشت است صدای جمهوری اسلامی ایران . انگار ! .... اینجوری میگن !

* شعر از  محمد پرحلم ! 

 

فاطمه | + | | Add to google
از روئیدن درون من دست بر دار !
شنبه پنجم فروردین 1385
 

«گریستن

نخستین قطعه ی کودکانه ی من بود

و فقر

تنها هم بازی آن روزها

با پدری که دل اش می خواست

یک ریال را بین دو برادر به عدالت تقسیم کند

ما با یک سماور برقی متمدن شدیم

 و یاد گرفتیم بگوییم : مرسی ، عالیجناب ! »

                                                                                      احتمالا قزوه !

 

 

فاطمه | + | | Add to google