تبليغاتX
مشق شب
شمس الشموس !
جمعه بیست و چهارم آذر 1385

 

 

از الستي که دم ايجاد است

دل من زائر مادرزاد است

از قدمگاه تو معلومم شد

اين زمين ارض رضا آباد است

آهن از فيض تو گوش شنواست

شاهدم پنجره فولاد است

درد ناگفته به گوش تو رسد

لهجه بي ادبان فرياد است

بس که راه حرمت شيرين است

تيشه از ذوق شما فرهاد است

-   استاد رضا جعفری

 

فاطمه | + | | Add to google
کلیشه تر از همیشه !
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
 

سال پیش همین موقع ها ! چند روز زودتر یا دیرتر هم که فرقی نمیکند ...

- تویِ هزارتوی زندگی اگر تویِ یک تویش هم گیر افتاده باشی برای هزاران من ای کافی است که خدا نیارد آنروز را که دل باد آورده ات را باد ببرد ، که همه رفتنی هستند و غیر از تویی دلش برایم نمیسوزد که دل سوختن ندارم، ولی من و تو که نداریم ،داریم ؟

حکماً تو مشتاقترم بودی* و من شاید توی همان هزار تویِ تو خالی دلم را خوش کرده بودم به هاشور ِ رنگ و وارنگهای بد رنگی که همیشه یک در میان جایت خالی بود میان راه راههای زندگی ام ، باور دارم خودت هم نمیخواستی نبودنت را، که شاهراه بود مشتاق بودنت. که خیلی وقتها با بن بست عوضش میکردم!

میدانی خیلی اوقات دلم برایت میگیرد و میسوزد که مشتاقی و وقتی میبینی ام درد اشتیاقت بیش نمیشود؟ ...لبخندها ی روی لبت را که ماسیده است مجسم میکنم و بازهم هُرم بزرگواریِ توی قلبت را که امیدم داری ...

ولی خودمانیم دلت را به چی خوش کرده ای ؟!

 

"لو علم المدبّرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقاَ"

اگر آنانکه از درگاه من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق آنانم هر آینه از شوق جان می سپردند

*** 

نماد دانشجویی که تمام سعیش را کرد تا سیب زمینی نباشد.و بچه ی خوبی باشد اما نمیشود دیگر ... یعنی نشد !

حالا هی شما بیا بکن توی چشمش با این کارهایت ...

باشد !

 

فاطمه | + | | Add to google
ببخشید! چند لحظه...
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
 

از امام رضا عليه السلام پرسيدم: فدايت شوم حدّ توکّل چيست؟
به من فرمود: آنکه تا تو با خدا باشي و از هيچ کس نهراسي.
پرسيدم: حدّ تواضع چيست؟
فرمود: آنکه از جانب خودت به مردم ببخشي مانند آنچه را که دوست داري به تو ببخشند.
پرسيدم: قربانت شوم ، دوست دارم بدانم من نزد شما چگونه ام ؟
فرمود: بنگر من نزد تو چگونه ام!!!

 

مانده ام چرا بقیه ی ماجرا را ننوشته اند ... دلم میخواهد مرد را پیدا کنم و بپرسم تا خانه ات چطور رفتی جناب ؟

 

فاطمه | + | | Add to google
حکمتت را روزگار !
چهارشنبه هشتم آذر 1385

 

میرزا یونس معروف به میرزا کوچک‌خان جنگلی فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، متولد  ۱۲۵۹ خورشیدی در محله‌ی استادسرای رشت به دنیا آمد. میرزا در ۱۱آذر ۱۳۰۰ در غربت  به شهادت رسید.

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست  

 

 

سرت سلامت میرزا!

 

 

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا ٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
چِر ِه زوتر نايی،  تندتر نايی،  تنها بنايی،  گيلان ويرانا٬ ترا  گمه ميرزا کوچک خانا
بيا ای روح روان، تی‌ريشا ‌قربان،بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
ا َمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی فرمان، کُنيم ا َمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

پ.ن :
چقدر در دل جنگل می خوابی برای خاطر ملت٬ خسته نشی٬ ای جان جانان م٬ بتو مي‌گويم ميرزا کوچک خان ٬
خدا مي‌داند که من نمی توانم بخوابم، از  ترس دشمن٬ دلم پريشان است ٬...
چرا زودتر نمی آئی، تندتر نمی آئی٬ تنها گذاشتی، گيلان ويران را ٬...
بيا ای روح و روان من٬ فدای آن ريش تو ٬ روی هم نگذار، آن چشمان  زاغت را ٬...
ما بچه های رشت٬ به فرمان تو هستيم٬ جانمان را فدا مي‌کنيم٬ زير پای تو٬...

 

فاطمه | + | | Add to google