تبليغاتX
مشق شب
حكايت يك دانه لوبياي ناقابل
یکشنبه بیست و دوم دی 1387

گاري لوبيا را كناري گذاشته بود و زير سايه‌ي درخت جا گير شده بود. لوبيا‌ها را دانه‌اي مي‌فروخت. هر صد تايش را يك قِران. يكي آمد پرسيد: 50 تايش را چند مي‌دهي؟ گفت: نيم‌قِران. حساب 40 تا و 30 تا را هم از او پرسيد. فروشنده حساب مي‌كرد و جواب مي‌داد. گفت: خب حالا 3 تايش چند مي‌شود؟ پاسخ داد فلان قَدر. "2 تايش چقدر؟"، فلان قَدر، "يك دانه‌اش چند؟" و فروشنده جواب داد: اي آقا، يكي كه قابل شما را ندارد. مرد گفت: پس همان يكي را بده. فروشنده داشت يك دانه لوبيا جدا مي‌كرد و دستش مي‌داد كه دوباره پرسيد: راستي 48 تايش چند مي‌شود؟ ... 36 تايش چه‌طور؟... 27 و 13 تا را هم حساب كن... تا دوباره رسيد به 3 تا و 2 تا و يكي. فروشنده كه از اين‌همه حساب و كتاب گيج شده بود، گفت: گفتم كه آقا، ناقابل است؛ قابل‌ شما را ندارد ... مرد گفت: پس لطف كن همان يك دانه لوبياي ناقابل را بده ... و دوباره شروع كرد حساب 63تا لوبيا را از لوبيا فروش پرسيدن. صاحب لوبياها چند لحظه‌اي مكث كرد و گفت: هاي، فلاني! اگر يكي مي‌آمد و يك‌دانه از اين لوبياها را از روي گاري من برمي‌داشت و فرار مي‌كرد، من تا دو فرسخي دنبالش كرده بودم! ايستاده‌اي كنار من، حساب و كتاب 63 و 36 لوبيا از من مي‌پرسي و با زبان از من مي‌دزدي؟ ... و دزد را رد مي‌كند و او هم مي‌رود پي كارش، جايي ديگر.

ملا احمد نراقي در كتاب طاقديس چنين حكايتي را نقل مي‌كند و مي‌گويد: چه‌قدر از اين ناقابل‌ها را به جناب شيطان رجيم داديم و خودمان هم حالي‌مان نشد ... خوش به حال لوبيا فروش كه به موقع فهميد چه كلاهي دارد سرش مي‌رود. و همه‌ي اين‌ها را آقاي فاطمي‌نيا مي‌گفت.

فاطمه | + | | Add to google