تبليغاتX
مشق شب
حضرت آقا، به يك عدد كرشمه‌ي خسرواني نيازمندم !
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

همه كار داشتند و من نه كاري داشتم، نه حالِ خانه را. اما به هر زوري بود خودم را از توي خيابان‌ها جمع كردم و كشاندم توي اتاقم. و درست نشستم رو به روي كتاب‌خانه‌ي سه طبقه‌ي كوچكم كه دارد از كتاب منفجر مي‌شود. دست كردم توي كيسه‌ي نايلوني كتاب‌هايي كه خودشان را در كنجي كه كتاب‌خانه و ديوار براي‌شان ساخته، جا كرده‌اند. «كرشمه‌ خسرواني يا مخالف بيداد به طرز همايوني» را از توي‌اش برداشتم. قبل تر، چند باري اسم اش را خوانده بودم؛ اما چيزي ازش سر در نياوردم. يا حتي يك‌بار پوزخندي هم به نويسنده زده بودم كه نگاه كن طرف ديده اوضاع كساد است، مي‌خواهد اداي روشن‌فكري در بياورد يا حتي اداي متفاوت بودن – آخرش حتما همه‌اش را پس مي‌گيرم. همين جمله‌ها را. خيال‌تان راحت- كتاب طرح جلد مشكي گالينگور دارد. عكس برچسبي‌ِ «سيد مهدي شجاعي» توي يك كادر قرمز رنگ كه وسط جلد تعبيه شده، چسبيده است. عكس يك‌جوري سخت است، از لحاظ گردن و شانه‌ و پايه شدن دست راست و چه بسا مردمك چشم‌هاي سوژه كه در نهايت دارند به يك‌جايي خارج از كادر بسته‌‌‌ي كتاب نگاه مي‌كنند. با تمام سختي، اما يك حس خوبي به آدم مي‌دهد اين سياه و سفيد بودن عكس و برجسته بودن‌اش روي جلد. يك لحظه به آدم‌هايي فكر كردم كه نشسته اند و 5 هزارتا برچسب را روي اين كتاب‌ها چسبانده‌اند. فكر كنم وسط‌هاي كار حال‌شان بايد به‌هم خورده باشد از اين‌ چسباندن‌ها. حتي ياد «عصر جديد» چارلي چاپلين افتادم. تمام اين مقدمه‌ي پرت و پلا براي اين است كه بگويم حال هيچ چيزي را نداشتم و كتاب حالم را خوب سرجايش آورد. اصلا اين پست قرار است يك تعظيم درست و حسابي باشد به آقاي شجاعي و اين نمايش‌نامه‌. براي ديشبي كه آن 174 صفحه براي من ساخت. حتما تمام دو ساعتي كه كتاب را خواندم و تمام يك ساعتي كه بالش‌ام خيس شد و جواب يك‌جمله‌اي‌اِ اس‌ام‌اس هاي صد جمله‌اي‌ام را تا ابد فراموش نخواهم كرد!

كتاب نمايش‌نامه است. اولين بار كه كتاب را دستم گرفتم و ورق زدم فكر كردم داستان نمايش‌ در كاخ يزيد مي‌گذرد. با تورق صفحات، اسم معاويه و يزيد و زينب به چشم‌ام خورده بود. فكر كردم نويسنده مي‌خواهد ماجراي اُسراي شام در كاخ يزيد را روايت كند. با اين ذهنيت، با خواندن اين جمله در ابتداي كتاب، شُكه شدم: «مرد كه قاعدتاً همسر زن بود، با نگاهش گرداگرد چشمه را كاويد و به زن گفت: - هيچ‌كس در اين بيابان نيست زينب! تو هم مي‌تواني معجر و دستار از سر برداري و سر و گوشت را به آب چشمه صفا دهي» اما چند صفحه بعد فهميدم كه داستان درباره‌ي زينب دختر اسحاق از اهالي عراق است. كه درست موقع دستار برداشتن از سر و رها كردن موها در دل باد، دل يزيد را كه در گوشه و كنار بركه خود را جا داده، فرو ريخته است. و داستان در ادامه‌اش روايت به دست آوردن اين زن توسط دستگاه اموي است! تمام دوساعت فكر كردم كه واقعا دارم نمايش مي‌بينم، آن‌قدر كه تصويرها و گفتگوها پخته و به‌جا است. آن‌قدر كه احاديث و رواياتي كه پخش و پلا شنيده‌ام درست و حسابي توي اين متن جا گير شده‌اند. درست ته كتاب، با آخرين جمله‌ها فهميدم كه چه اسم فوق‌العاده‌اي براي كتاب انتخاب شده است. اصلا انگار نبايد اسمي غير از اين مي‌داشت. خلاصه دست مريزاد آقاي نويسنده، دست مريزاد. جا دارد كتاب‌‌خانه اي كه «طوفان ديگري در راه است» را هيچ‌وقت در خودش نديد، يك طبقه را خالي كند به احترام اين كتاب. درباره‌ي تيتر مطلب هم خودتان برويد كتاب را بخوانيد. احتمالا شما هم نياز خواهيد داشت. اما نمايش نقطه‌ي اوج زياد دارد. اما اين قسمت‌اش چيز ديگري بود براي من‌اي كه آلرژي عجيب و غريبي به منتظر بودن دارم:

زينب: هيچ چيز به اندازه‌ي چشم انتظاري، توان فرسا و طاقت سوز نيست. آن هم انتظار مسافري كه هيچ زماني براي آمدنش، معين نكرده است. اگر بداني كه يك روز صبح... درباقي اوقات شبانه روز، كمي آرام و قرار مي‌گيري.اگر گفته باشد صلاة ظهر، بقيه‌ي نمازهايت را با حضور قلب مي‌خواني. اگر شنيده باشي كه گرگ و ميش غروب، از انتهاي يك غروب تا ابتداي غروب ديگر، به هزار كار، غير انتظار مي‌رسي. اگر يقين كني كه خروس‌خوانِ سحر، گاه آمدنش را مژده خواهد داد، فقط تا سحر ستاره مي‌شماري و تا شام ديگر، ستاره‌ها را به دست خورشيد مي‌سپاري. اگر نشاني از ظهور، در گاوگُم شبانگاهان گذاشته باشد، دست از سر روز برمي‌داري و آفتاب را به حال خودش مي‌گذاري.

انتظار! انتظار! انتظار! چه مي‌شد اگر خدا تو را نمي‌آفريد؟!

 

فاطمه علیزاده | + | | Add to google