در چوبي بزرگ را كه بوسيد و وارد شد، درست رسيده بود آخر دنيا. ول‌كن معامله نبود. ذكر گرفته بود: «من دست خالي نمي‌رُم، نمي‌رُم، نمي‌رُم».