دیزی، با عضلاتی منقبض

دیروز خیلی کار کردم. امروز نیازمند یک محیط شاد و مفرح بودم. توی هوایِ نم‌نم باران، برای ناهار رفتیم دو سه تا کوچه پایین‌تر، دیزی‌سرا. یک در دولنگه‌ی خیلی کوچیک که به رستورانی با چیدمانِ قهوه‌خانه‌ای باز می‌شد. یعنی دیوارها با تابلو نقاشی‌هایِ سبک قهوه‌خانه‌ای فرش شده بودند. خیلی شلوغ بود. اسم نوشتیم و منتظر شدیم. روی تابلوی دمِ صندوق نوشته بود: دیزی 9 تومن، سبزی خوردن، 2 تومن، ترشی... با یک حساب سرانگشتی، گفتم نفری 10-12 تومان درمی‌آید؛ اشکال ندارد، برای روحیه‌ام خوب است. یک میز توی سالن اصلی خالی شد. هواش بوی دم و سیبیل می‌داد؛ از بس که جَو، مردانه بود. نور کمِ فضا به دم‌کردگیِ محیط کمک می‌کرذ. یک خانواده‌ی سیاه‌پوست هم با بچه‌هاشان رفته بودند توی کار دیزی‌ها. من روی نیمکت‌هایِ عرض 40 سانت، رو به دیوار نشسته بودم و ریحانه، روبروی من، رو به جمعیت. ترشیِ هندوانه ابوجهل گذاشته بودند کنار دیزی. هر دانه، اندازه‌ی یک پسته؛ تا حالا ندیده بودم و از خدمتکار پرسیدم که این‌ها چیست. گوشت‌ کوبیدیم و خوردیم. هرکی سرش توی غذای خودش و حال خودش بود. یعنی من اینطور برداشت کردم. خیلی هم بهم چسبید. توی آن جو مردانه، نگاه مردانه‌ای که اذیتم کند برداشت نکردم. دیر شده بود. از آقای خدمتکار، ظرف یک‌بار مصرف خواستم. خودش نان‌ها و گوشت کوبیده‌ها و سبزیِ باقی‌مانده را برایم بسته‌بندی کرد. 38 تومان کارت کشیدیم. زود برگشتیم سرکار، یادم رفت از ریحانه بپرسم که به او هم، همین‌قدر که به من، رو به دیوار، خوش گذشت؛ خوش گذشت؟


پ.ن:

در راستای هوای خیلی نرم و نولوک امروز باید پرسید که:

دستت به کدام باغ آغشته است؟!

در سردیِ دی، بهار می‌افشانی

ای شعله‌ای از پرتو رویت خورشید، رویم ز غمت زرد شد و موی سفید

ساعت رو روی ۸:۲۵ کوک میکنم که برسیم صبحونه بخوریم. برداشته آینه فیروزه‌ای رو زده روی دیوار خالیِ بین گاز و سینک. قراره طبقه بزنم روی اون دیوار. که ادویه‌ها و ترشی‌ها و مرباهایی که برای شیشه‌‌هاشون پارچه چارخونه‌ی قرمز دوختم رو، بچینم اونجا. هرکی میاد تو آشپزخونه، توضیح میدم که جای آینه تو آشپزخونه نیس، و فقط برای اینه که دیوار خالی نباشه، و او برام زدتش اینجا. زهرا میگه: میخواد تو آشپزخونه هم حواست به خودت باشه. میخندیم همه. و پیش خودم فک میکنم که: آره، خیلی هم جاش خوبه.

با یه دست، لباس میپوشم و با یه دست، بسته‌ی نون‌سنگک‌های تاریخ خورده رو در میارم تا یخش آب شه. هفته پیش از سرکوچه گرفتم. تو هر بسته دو تا تیکه است. مربای تمشک و کره رو میذارم رو میز. از تو آشپزخونه، صداش میکنم. توی کتری اندازه‌ی دو لیوان آب میریزم. وایمیستم همونجا و منتظرم جوش بیاد تا چایی رو دم کنم. میچرخم سمت آینه؛ یکی دو دقیقه وقت دارم برای زل زدن تو قیافه‌ی خودم. صورتمو بالا پایین میکنم جلو آینه. نور افتاده رو سرم. موهامو مرتب میکنم و در همین دقایقه که اولین موی سفید عمرم رو کشف میکنم!

صرفاً فقط یه حالی‌ام الان؛ یجوری غنجِ نرم و نولوک از اینکه: هه! روزگار ...

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

در تاریخ نه‌چندان دور می‌آید:

در آن روز بزرگ، بعضی‌هاشان را آب برد. درست همان موقع که نامه‌ها را دادند دست‌شان، آن‌قدر عرق ریختند که توی عرق‌های شرم‌شان غرق شدند.  

صاحب، مالک؛ بیا و این تاریخ را عوض کن. نگذار درباره‌ی روز "محشر"مان این‌طور بنویسند.

چشم اگر برداری، بی‌چاره‌ایم. همه‌ی اُمیدمان تویی: "یا من یسمی بالغفور الرحیم".

خوانش

جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن می‌رفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم مي‌تازيم و از مظلوم حمايت مي‌كنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».

گوشت آهو

برای پدرم مأموریت بریده بودند، با خانواده. خانه‌های سازمانی، سوسک سیاه بال‌دار، نخل و پل کارون را اول بار در چهار سالگی دیدم. تصویری از پدرم توی آن فضا ندارم، چون هیچ‌وقت نبود. ظهرها وقتی مادرم خواب بود، یا توی پناه‌گاه مشغول تسبیح زدن، دل‌اش خوش بود که سرِ من و برادرم به کتاب داستان‌هامان گرم است. نمی‌دانم چرا ولی از یک‌جایی به بعد، کارم این شده بود که یک گوشه‌ی دنج پیدا کنم، کتاب‌ها را ورق بزنم، روی بعضی عکس‌ها مکث کنم و بعد با دقت تمام، دور حیوانات کتابِ داستان‌ام را با دست بِبُرم، تاش بزنم و تندی بچپانم توی دهان‌ام. بیش‌تر طعم‌های قورت داده شده، مربوط به آهوهای چشم درشتِ کاغذی بودند. قیافه‌ام کاملا جدی و مصمم بود در مورد جویدن و به نیش کشیدن تکه عکس‌های کتاب، انگار که کباب دنده باشند. برادر 2 ساله‌ام بیشتر شبیه مَشنگ‌ها نگاه‌ام می‌کرد و بعد تف مالی می‌کرد و هدر می‌داد گوشت‌ها را. علف‌ملف‌های زیر پای آهو را به او می‌دادم تا سرگرم باشد و به حق من دست درازی نکند. مامان‌ام حدود 15، 20 تا کتاب تکه پاره شده را توی کمدِ اتاقِ انباری پیدا کرد. خانه سازمانی‌مان یک حیاط بزرگ داشت. سرگرمی دیگرمان، آن‌موقع‌ها یک توپ پلاستیکی بود که عموی کوچک‌ام هرچه فن توی لایی کردن بلد بود، اجرا کرده بود روی آن. از رشت که آمدیم اهواز، یادگاری داده بود بهمان. آقا رضا را یادم هست که می‌آمد بازی می‌کرد باهامان توی حیاط، آن‌موقع‌ها هنوز«رضا موجی» صداش نمی‌کردند. 

فاتــــــحه

کنار بساط جوجه رنگی هاش، دان هم می فروخت. ارزن بود گمانم، یا برنج نیم دانه. توی هر کیسه پلاستیکی دو سه مشت ریخته بود و درش را گره زده بود. زن خم شد و یک بسته اش را برداشت. یک بسته ی دیگر را خودش گذاشت توی دست های زن. هزار تومنی را قبلش گرفته بود. زن می گفت: یک بسته کافی است، اگر خواستم، دوباره می آیم از خودت می خرم. گفت فکر کن این آخرین بار است. بردار، برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.

خدا امانت خود را به آدمی بخشید، که بار عشق برای فرشته سنگین بود

خواهر وسطی‌‌اِ است. لباس سیاه‌اش رو در نیاورده هنوز. عزادار پدرش‌اِ که قبل از عید فوت کرد. بعد از مادر، پدرشون هم که رفت؛ تصمیم گرفتن خونه رو بکنن دارالقرآن. گفتن حق پدر، مادرمون‌اِ که خونه‌شون بشه دارالقرآن. می‌گه استاد قرآن اِ هر بار که می‌آد، می‌شینه گوشه‌ی اتاق. بعد یه‌بار برگشته به داداش‌ام گفت‌اِ: حاج حسین، دارالقرآن کم نرفتم من، اما این‌جا که میام حال‌ام یجوری‌اِ. میگه داداش‌ام مکث کرد، بعد گفت: آخه حاجی درست نشستی همون‌جایی که مادرم هر روز واسه اومدن «سید محسن» ناله می‌کرد. هر روز غروب صدای ضجه‌اش کل خونه رو برمی‌داشت که: «خدایا، امیدمو ناامید نکن، محسن ام رو برگردون». آره حاجی درست نشستی همون‌جایی که مادرم سجاده شو پهن می‌کرد و چشم‌اش به در بود. همون‌جایی که پدرم می‌نشست کنارش، لیوان آب رو می‌داد دست‌اش.

میز تحریر

پدرم یک رفیقی داشت، به اسم اوستا فریدون. این‌قدر هی توی خانه می‌گفت اوستا فریدون، اوستا فریدون؛ ما بچه‌ها هم همین‌طوری صداش می‌کردیم. مثلا "بابا، اوستا فریدون زنگ زد کارِت داشت". یک آقای بور و تاسی بودند ایشان. و البته تخصص اوستایی‌شان هم در نجاری بود. تمام کمدهای خانه‌مان و درهای با شیشه رنگی را، او ساخته بود برای‌مان. چون خیلی دوست بودیم و او هم بزرگ‌تر از بابام بود، مامانم راحت یعنی بدون رودرواسی‌های دهه شصتی رایج در خانوارها، طرح‌هاش را می‌گفت و او اجرا می‌کرد و بعد از ایده‌ی مامانم تشکر می‌کرد. این ایده ها بیشتر مربوط به انباریِ زیر پله و جا لباسی‌ها و جا‌کفشی‌های متعددی است که از هر سوراخی و کنجی یکی از آن‌ها را در آوردند. در همان اثنایِ ایده پراکنی‌، مامانم سفارش یک میز تحریر داد برای من. با چوب و تخته‌های اضافه. اوستا فریدون برایم یک میز تحریر ساخت. اما نه اینکه فکر کنید شبیه میز تحریرهای معمولی بود ها، به هیچ وجه. میز تحریری که اوستا برای‌ام ساخت، عرض‌اش شصت سانت بود و فقط یک کتاب یا فقط یک دفتر روی‌اش جا می‌شد؛ یک کتاب و یک دفتر که می‌گذاشتم، کتاب بالایی اِ هی می‌افتاد زمین. رنگ خاصی هم نداشت، رنگِ جلا زده بودند به اش. میز چهار تا پایه‌ی یک متری داشت و از شیبی حدود 30 تا 40 درجه برخوردار بود. میز تحریرم شبیه یک صندوق‌چه بود که درش باز می‌شد و من باید همه‌ی کتاب‌ها و وسایل‌ام را مرتب و منظم می‌گذاشتم توی‌اش. یعنی وقتی درش را می‌بستم می‌شد میز تحریر. و بیشتر که فکر کنم، می‌بینم میزم هیچ‌وقت رنگ صندلی به خودش ندید. یعنی مامانم هنگام طرح، بیشتر نگران ولو بودن کتاب‌های من بود، تا میل من برای داشتن میز تحریر. البته مامانم گفته بود اوستا برای‌اش قفل هم بگذارد، کلیدش را هم داد به خودم. و آن را گذاشتیم توی اتاقی که مال برادرم هم بود، اما همه به‌ش می‌گفتند: اتاقِ فاطمه. یعنی مالکیت‌‌اش با من بود. ‌به هرحال همین چیزِ شبیه میز، تا حدی خواست بیش از حد من برای داشتن یک میز تحریر شخصی و پز دادن به آن را کم کرد و باعث شد که این خواسته بعدها به یک بحران یا عقده و اینجور چیزها تبدیل نشود، لابد.

آهوی جانم، سر صحرای تو دارد

این همه درد را با هم، یک جا نکشیده بودم تا به حال. تخت ام کنار پنجره بود، طبقه ی هفت اُم. چند باری به فکرم رسید خودم را پرت کنم تا تمام شود این درد حتی. اما درد اِ نگذاشت، خودش حواس ام را پرت کرد از پنجره. امان نمی داد پلک هام چند ثانیه باز یا بسته بماند. سلطنت کرد در من و تمام اختیارم را گرفته بود دست اش. دیشب اش خواب گل آفتاب گردان دیده بودم وسط آن همه کابوس. ظهرش بوی سبزی پلو با ماهیِ و یک کَمَکی سوپ همه خانه را برداشته بود که نازنین دوست با یک دسته گل آفتاب گردان آمد. و آن قدر پیچیدم به خودم که از غذا خوردن انداختم اش. ماتیز اِ جادارش را آنقدر جلو عقب کرد تا رسیدیم دم اورژانسِ بیمارستان. آن کال بودند، دکتر اِ گفته بود بستری اش کنید تا خودم را برسانم. با کفش و لباس کوه خودش را رسانده بود. منتی نگذاشت که فقط برای دیدن تو این همه راه را آمده ام؛ اما آمده بود.  توی چشم هام نگاه کرد: چیزی ات نیست ولی می ترسم از حال ات!

اگر بخواهی بگویی نقطه ی عطف نیست، بر عکس اش، چه می گویی؟ همان. این درداِ همان بود. تاوان ِ نبودن ات . این نقطه اِ مهم بود که ثبت شود و گرنه چیزی که زیاد است، درد. به دعای دیگران آرام شده ام ...

درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم

رفتم قرص و شربت‌ام را بگیرم که داروخانه‌چی حوالت‌ام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برای‌ام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوست‌ام قلمبه می‌شود، سرخ می شود، پوست‌ام را می‌ترکاند و ریز ریز می‌زند بیرون. ردِ رگ‌ها را گرفته و ریشه دوانده در تمام‌ام، حالا دیگر توی من جا نمی‌شود. زمان و مکان هم نمی‌شناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف می‌زنم، یک‌هو رشد کردن‌اش می گیرد، دو تا دست‌ام را می‌گذارم رو قلب‌ام، صدای نفس حضار در نمی‌آید از ترس، شبیه تیر خورده‌ها می‌پیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمی‌رود، دارد سر در می‌آورد از قلب‌ام، استخوان‌های قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست می‌گذرد. ملت، چشم‌شان شده این هوا. می‌گویم: چیزی نیست، دارد قد می‌کشد، جوانه می‌زند، شاخ و برگ می‌دهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشک‌هایم را حیف و میل کنم، باید بریزم‌شان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر می‌شود. گفته بعدش باید حواس‌ام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخه‌هاش را می‌گیراند و زندانی‌ام می‌کند همان‌جا.  خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همه‌اش ماحصل دانه‌ای است که کاشته توی دل‌ام. فقط عزا گرفته‌ام چه‌جوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.