ديالوگ صفر
- داستان اون مادره رو شنيدي كه وقتي ميخواست بچهاش رو بسپره به يكي ديگه يا چهميدونم بفروشتش؛
براي اينكه دل بچهاش پيشاش نمونه، براي اينكه بچه بتونه راحت دل بكنه؛ توي لحظه آخر يه سيلي محكم به بچهاش ميزنه
كه مثلا بچهه از مادره نفرت به دل بگيره، كينه داشته باشه، كه يه چيز بدي باشه كه بتونه بگه: آره مادرم اينقدرها هم ارزشاش رو نداشت...؟نكن داداش؛ ما بچه بوديم از اين داستان ها زياد شنيديم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط فاطمه
|