ای شعلهای از پرتو رویت خورشید، رویم ز غمت زرد شد و موی سفید
ساعت رو روی ۸:۲۵ کوک میکنم که برسیم صبحونه بخوریم. برداشته آینه فیروزهای رو زده روی دیوار خالیِ بین گاز و سینک. قراره طبقه بزنم روی اون دیوار. که ادویهها و ترشیها و مرباهایی که برای شیشههاشون پارچه چارخونهی قرمز دوختم رو، بچینم اونجا. هرکی میاد تو آشپزخونه، توضیح میدم که جای آینه تو آشپزخونه نیس، و فقط برای اینه که دیوار خالی نباشه، و او برام زدتش اینجا. زهرا میگه: میخواد تو آشپزخونه هم حواست به خودت باشه. میخندیم همه. و پیش خودم فک میکنم که: آره، خیلی هم جاش خوبه.
با یه دست، لباس میپوشم و با یه دست، بستهی نونسنگکهای تاریخ خورده رو در میارم تا یخش آب شه. هفته پیش از سرکوچه گرفتم. تو هر بسته دو تا تیکه است. مربای تمشک و کره رو میذارم رو میز. از تو آشپزخونه، صداش میکنم. توی کتری اندازهی دو لیوان آب میریزم. وایمیستم همونجا و منتظرم جوش بیاد تا چایی رو دم کنم. میچرخم سمت آینه؛ یکی دو دقیقه وقت دارم برای زل زدن تو قیافهی خودم. صورتمو بالا پایین میکنم جلو آینه. نور افتاده رو سرم. موهامو مرتب میکنم و در همین دقایقه که اولین موی سفید عمرم رو کشف میکنم!
صرفاً فقط یه حالیام الان؛ یجوری غنجِ نرم و نولوک از اینکه: هه! روزگار ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط فاطمه
|