«تا وقتی انتخاب نکردی، همه چی ممکنه» این منطق فیلم دوساعت‌و‌بیست دقیقه‌ای بود که دیروز دیدیم. آقای هیچ‌کس، روایت زندگی‌های احتمالی‌ای که شما با انتخاب‌تون! به اون‌ها جون می‌دید.

فیلمی پر از جزئیات و رنگ که بعداز مدت‌ها خیلی بهم چسبید. فیلم پره از هزاران تیکه‌ی مینی‌مالیِ به‌هم چسبیده.

«نیمو» بعد از انتخاب بینِ پیش پدر زندگی ‌کردن، یا پیش مادر موندن؛ میتونه با سه تا زن باشه: آنای پرشور، الیس افسرده و جین منفعل. و خوب تصویر شده بود که در زندگی با هر کدوم از اون‌ها، خودش هم شخصیتی متفاوت پیدا می‌کنه. عاشق و مجنون، از خود گذشته و وقف‌شده، و یا انسان کاملاً روزمره و عادی که دنبال یه هیجان تازه میگرده. در نهایت، در زندگی با آنا، خودش و ماشینش توی دریاچه غرق می‌شن؛ در زندگی با آلیس، موتور سیکلتش روی یه برگ سر میخوره و اون رو به کما میفرسته، و در زندگی با جین، یه گلوله تو مغزش شلیک میشه. داستان اینقدر رفت و برگشت داره تا بتونه نشون بده که یه انتخاب ممکنه تو رو به کدوم سرنوشت برسونه.

در تماشای فیلم، به‌شدت یاد ایترنال سان‌شاین و  املی بودم.