حرف‌های این چند ساله رو توی شش‌هفت صفحه خلاصه کرده بودم. ساعت چهار صبح پرواز داشت. نامه رو گذاشتم روی ساکش و روش نوشتم «توی مسجدالحرام بخونش.» چند روزی از رفتنش می‌گذشت. خواب بودم. ساعت از دو شب گذشته بود که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی عربستان بود. گوشی رو برداشتم. کل حرفش 30 ثانیه بیشتر طول نکشید. مرد گنده! تا حالا صدای هق‌هق‌اش رو نشنیده بودم. نفس‌نفس می‌زد از گریه و همونجوری گفت «زیر ناودون نشسته‌ام. دلم برات تنگه. وقتی برگشتم قرار بذار باهاشون.» چند لحظه مکث کرد، و ادامه داد «فکر کنم دعات مستجاب میشه.»

نقطه‌ی عطف و چه‌بسا سینمایی‌ترین لحظه زندگی‌ام رو «بابا» اینجوری رقم زد. :-D